دکتر شریعتی
فقر!
ميخواهم بگويم…
فقر همه جا سر ميكشد…
فقر، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست …
فقر، چيزي را ” نداشتن ” است ولي آن چيز پول نيست … طلا و غذا نيست... فقر، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفته ي يك كتابفروشي مي نشيند
فقر، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ، كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ...
فقر، كتيبه سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند ...
فقر، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود ...
فقر، همهجا سر ميكشد …
فقر، شب را ” بي غذا ” سر كردن نيست …!
فقر، روز را ” بيانديشه” سر كردن است.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ ساعت 21:50 توسط فاطمه خداوردی
|