من خدایی دارم، که در این نزدیکی است

نه در آن بالاها !

مهربان، خوب، قشنگ ...

چهره اش نورانیست

گاه گاهی سخنی می گوید،
با دل کوچک من،

ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد !

او مرا می خواند،
او مرا می خواهد،
او همه درد مرا می داند ...

یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می نگرم،
آن زمان رقص کنان می خندم ...

که خدا یار من است،
که خدا در همه جا یاد من است

او خدایست که همواره مرا می خواهد

او مرا می خواند

او همه درد مرا می داند ...

هر چه هستی باش...

هر چه هستی باش ...اما باش ...

با توام ای لنگر تسکین!
ای تکان های دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای تمام طیف های آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
با توام ای شور, ای دلشوره ی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
با توام ای غم!
غم مبهم!
ای نمی دانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش...
نه, جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش ..